اغاز یک بی پایان

و پاییز به این جا رسید با صدایی پر از خاکستر

و بستری پوشیده از رویا های دلسرد

تصاویری درهم شکسته و زرد

که فقط دل می شناسد ان ها را

و اما این دل در این شب ها

مثل دهکده ای که در هیچ نقشه ای ثبت نیست..

 

 


/ 137 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متین

دو ابر که عاشق یکدیگر می شوند... بغض می کنند و یکدیگر را در آغوش می کشند اما نمی دانند این وصال نابودشان می کند برای داشتن بعضی چیز ها ، باید از آن دور بود...

متین

به سلامتي تو که وقتي بغلت کردم تمام تنم لرزيد نه واسه خوشحالي... يا عشق بازي !! واسه ترس از فرداهاي بدون تو...

متین

ممنون که اومدی عزیزم!!![چشمک]

غریبه و مریم

یک لحظـه گـوش کـن خـــدا ؛ جـدی میگــم نه شکوه است نه گلایه در این دنــیا . . . حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست! یـک دسـتی بـه زندگیـشان بکـش لــــــــــــــــــــــــــــطفا apam

جواد

الهه خانوم اپم بي زحمت يه سري بزن خوب راجبش فك كن و حتما نظرتو بذار

سارا

همه خواسش به پول بود اما نمیدانست احساس ، عشق ، قلب که بشکنه دیگه به هیچ قیمتی نمیشه خرید ..... حتی اگه پول باشه

سارا

همه خواسش به پول بود اما نمیدانست احساس ، عشق ، قلب که بشکنه دیگه به هیچ قیمتی نمیشه خرید ..... حتی اگه پول باشه [ناراحت]

سارا

[افسوس]زندگی دشت غم است .. چه توان کرد در این دشت غریب ؟! غم من کشت مرا..! ای خدا .. لحظه ی شادی چه کم است ...

m:b

خیلی قشنگ بود